|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود.لحظه های بی ثبات ازپس ثانیه های رفتن می ایند.کاش می فهمیدم گذر تو چه رنگی دارد؟! گونه های خیس گلبرگ حیاط خونمون داره دل از من عاشق میبرهزیر بارون نگاه مست تو قدم زدن باز هم برای من تولد یه خاطره مهر تو مثل یه خورشید رو تن سرد منه داره کم کم همه احساسمو با خود میبره دست من لمس تنت رو داره باور میکنه ساعت بیداری غم داره خوابش میبره کاشکی بارون نگاهت منو خیس تو کنه کاش که جریان صدات منو از تو پر کنه شایدم حس بتونه هم بازی چشم تو شه شایدم لحظه ی بودن رو خدا زنده کنه دیگه کم کم داره بارون نگاهت میمیره دل من منتظره .فقط همین یک بهونه بزا تا گرمی دستای تو آبم بکنه توی شبهای سیاهت منو ماهم بکنه اگه که شک نکنی چشمای مستت میتونه که بگیره منو باز عاشق و ماتت بکنه صدای پای تو داره از تو تاریکی میاد تا صداشو میشنوه خورشیدم دلش میخواد که پریشون کنه زلفای طلاشو رو تنت بگه باز بشم فدا صدای اون قدمت چشم تو مثل یه اهو توی دشت من دوید قصه ی غصه ی من باز دیگه اخرش رسید
حسام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:17 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را "تو" نمی انگاشتم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 15:42 توسط المیرا
|
||
|
|
|
|
|
اگر از ظلمت ره می ترسی,
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید روشنی های تنم را که نشان از سحرند, به تو خواهم بخشید اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که, پلی روی زمان می بندند و به کوتاهترین فاصله من را به تو میپیوندند, به تو خواهم بخشید اگر از ننگی چشم دگران,اگر از زمزمه ها اگر از حرف کسان می ترسی, من جدا از دگران , به تو خواهم پیوست خویش را درتو نهان خواهم کرد و اگر ترس تو از خویشتن است, من تو را, در رگ هستی خویش و همه تک تک ذرات وجودم که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد. من تمامی وفا و تمامی دل عاشق خود را به تو خواهم بخشید تا تو از آن باشی تو بیا...! که اگر آمدنت دیر شود, که اگر آمدنت قصه ی پوچی باشد, من تو را ای همه خوب تا دم مرگ, نخواهم بخشید...
تقدیم به (خود تنهات) به احترام همه ی لحظه های قشنگمون میدونم که یادته!این ترانه,اون لحظه ها ,خاطره ها...
(واست میمیرم) سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه میمیرم بی تو... موندن من یه بهانست یه سرود عاشقانست من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه میمیرم بی تو... من عشقت رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم با تو میمونم واسه همیشه... اگه دنیا بخواد من و تنها بمونیم واست میمیرم جواب دنیا رو میدم با تو میمونم واسه همیشه... خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم توی تنهاییام فقط به تو فکر میکنم با تو میمونم واسه همیشه... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:26 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نازنینم سلام
این روزا بیشتر حست میکنم،این روزا خیلی قشنگ و شیرینن آخه من چه جوری این همه مهربونیو جبران کنم؟ این همه عشق واسه چیه؟یعنی یه روزی میشه که لیاقتشو پیدا کنم؟ با این همه بدی؟! ولی با همه ی اینا... زیبای دوست داشتنی من! تو بودی که این همه امید دادی بهم،تو بودی که دوست داشتنو یادم دادی،غرورمو گرفتی ازم تو بودی...هستی...خواهی بود هر وقت که بارون میاد دلم بیشتر از همیشه تنگ میشه اینجا بارون زیاد میباره،این دلتنگیارو دوست دارم چون تو می دونی چه جوری تو اوج دلتنگیام آرومم کنی همدم تنهاییای من ِ تنها! تو با همه فرق داری،تو هستی که باشی تا آخرش،تو عاشقانه منو میخوای اینارو میدونم،همشو خودت گفتی بهم شریک خواستنی لحظه های من! ممنونم از عاشقیت،ممنونم که عاشقم موندی با همه ی بدیهام عزیز نازنینم! به اندازه ی همه ی اون قطره ها که نوید یه هدیه از طرف تو رو بهم میدن که برای همه ی زندگیم تو که باشی دیگه هیچی نمیخوام دوسِت دارم با تمام وجود ناقابلم پیشکش وجود نازنینت ای همه ی خوبی
(المیرا) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:43 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته ام،دلگیرم از همه،گله دارم ازشون،اما نه ...خسته بودم،دلگیر بودم ازهمه،گله داشتم،بریده بودم ،توان ادامه دادنو نمیدیدم در خودم .فقط تو رو داشتم،اما...مگه میشه؟...آره شد،تنهام گذاشتی،منو ندیدی،هر چی حال بد بود دادی به من مثل خوره میخوردنم این فکرا .هیچکس نبود.من بودم و یه عالمه نا امیدی،یه دنیا تنهایی،هیچکس کمکم نکرد،شاید نتونست!!!پیش خودم میگفتم وقتی تو تنهام گذاشتی دیگه کی باهام باشه؟مگه بدون تو می شد ادامه داد؟تمام وجودم شد نفرت،حسادت،حس انتقام از همه،همه ی اونایی که تورو داشتن،اونایی که باهاشون بودی ...تموم شد،تموم کردم،به خیالم خلاص،راحت،رها،سبک،بالا بالا،اوج اوج ...سقوط،پستی،پایین پایین،زمین؟زیر زمین؟!سکوت،تنهایی،وحشت،سوالای بی جواب...اما نه...شلوغی،نور،زمین؟!دنیا،نور،مادر مادر مادرمادر به معنی همه ی خوبی ها،همه ی زیبایی ها،همه ی موفقیتا،همه ی شادیا،همدم،همراه،مادر،دوست،خدا راهی برای رسیدن،به تمامش،پاکی،زیبایی،آرامش مطلق فرصت ...اجازه...فرصت دوباره...فرصت بودن...فرصت زیبا رها شدن...پر از افتخار...غرور و ...تجربه !تلخی در عین شیرینی،زشتی در عین زیبایی یا برعکس!!!چه فرقی داره؟زندگی تو بودی،با من،همیشه،نگاهم کردی،دستمو گرفتی،حست کردم،من بودم و تو و یه دنیا نور،تو بودی و من و بخشش بینهایت نجاتم بده ...کمکم کن...به دادم برس...چشماتو ببند ...دستاتو باز کن...شنیدم صداتو...کی؟من؟ مثل ذوق بچگی واسه گرفتن شکلات؟!چشماتو ببند دستاتو وا کندستام پر شد ...پراز حس بچگی،پر از شادی،پر از عشق،امید،زندگی،زندگی دوبارهتو با منی،با من میخوابی،با من بیدار میشی،با من مینویسی،میخندی،اشک میریزی،تو با منی تنهام نمیذاری،هیچ وقت،ازم نمیرنجی،میبخشی،بی هیچ چشم داشتی،میبخشی و میگذری از خطاهام،لغزشهام (او منم یا منم او ...)دوست دارم ...دوست دارم...از اول دنیا تا آخرش،تا بی نهایت،مثل این فرصت!دوست دارم...مثل بخششت،مثل چشمات،مثل دستاتدوست دارم ...مثل حسی که دارم,شایستگی،حس عزیز بودن اونم واسه کی؟!دوست دارم ...مثل همون پاییزی که بهم دادیش،مثل تابستونی که بهم برگردوندیش،نارنجی،قرمز،داغدوست دارم ...به اندازه ی تموم فصلایی که باهام بودی...تموم لحظه هاش،تا آخر آخر آخرخدای خوبم دوست دارم
(المیرا- من ِ با تو) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:44 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
رنجوری تو را
باور نمی کنم ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را باور مکن; که ابر ملالی اگر توراست چونان غروب سرد و غم انگیز بگذرد. دردی اگر به جان تو بنشست این نیز بگذرد تهمت به تو؟!! تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب؟ لعنت به آن که دو رو بود نفرین به او کنم که عدو بود (حمید مصدق) برای محمد شارپین عزیز که درس زندگی داد بهم با بخششش,بزرگواریش, مهربونیش,عشقش,پاکی و صداقتش تقدیم به وجود نازنین و صدای قشنگ قلبش. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر میکنی سوزوندی دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقتو صبوری از من ستاره ها می گن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرتو بشوری از من نمیدونم می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خوبی دیگه تموم شده منم مثل خودت بدم
منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم
کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست طعنه به تو نمی زنم طعنه به ماجرا زدم
خوب میدونم که این روزا یکی دیگه کنارته مبارکه هم واسه تو هم واسه اون که یارته
بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا ببر من یادگاری نمیخوام نگو که یادگارته
دستتو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده برو که بی تو پر زدن این روزا آرزوم شده
می خوام مثل گذشته ها مهرمو پنهون بکنم حس می کنم که عاطفم به پای تو حروم شده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
واژه ي گرم سلام چون گلي مي رويد.از طراوت سرشار ,
مثل يک نيلوفر همچو ياس و مريم آشنابخش من و تو اي دوست آشنايي اما چون سر آغاز محبت گرم است همچو خورشيد پر از مهر و صفا در مقابل اما واژه ي سرد و پر از بغض و سکوت بدرود و من اکنون به اين واژه رسيدم ياران بعد از آن با هم بودنهامان حرف هاي آشناييهامان بعد از آن شعروسرود و درددل در تصوير حال با قلبي پر از ياد شما مي سرايم بدرود. به اميدي که بيايد فردا و سلامي ديگر , گل کند باغ من تنها را پس به اميد چنان فردايي , با عزيزان دلم صد درود و بدرود.
سلام ممنونم از محبت تک تک شما دوستاي گلم تو اين مدت کنکور ۸۷ در پيشه و وقت رفتن من رسيده تا سال دیگه برام دعا کنيد. راستی... (متن از پدرم)
بر می گردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:30 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سوی من باز آمدی یعنی که چه؟
با غم انباز آمدی یعنی که چه؟ همدم غم گشته ای چشم گریان کرده ای رخ پر از راز آمدی یعنی که چه؟ گل به دست و دل غمین... با نگاهی بر زمین تن پر از ناز آمدی یعنی که چه؟ من دگر وا مانده ام از دو پا افتاده ام همچو اعجاز آمدی یعنی که چه؟ بین حقیر زار را پر غم و افگار را حال پر ساز آمدی یعنی که چه؟؟؟!!!
شعر از پدرم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 17:49 توسط المیرا
|
|
||