|
|
|
|
|
نبودی نبودم تو هستی که هستم
به تو تکیه میدم تو رو می پرستم به تو تکیه میدم که عاشق ترینی که دلواپس لحظه های زمینی من از تو نگفتم شنیده گرفتی به یادت نبودم ندیده گرفتی میخوام مثل آینه پیش روت بشینم تو رو با تمام وجودم ببینم بذار روح من با نگات زیر و رو شه بذار پیرهن آسمونو بپوشه همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی امیدم به جز تو شده ناامیدی همیشه تو آخر به دادم رسیدی
(دکتر افشین یداللهی ) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 4:22 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات توی زندگی آدم حتی کوچکترین اتفاق میتونه به یه غم بزرگ تبدیل شه
به یه دنیا ناامیدی اتفاقی که ناخواسته امیدت رو ناامید کنه غصه هاتو زیادتر دلتنگیاتو عمیق تر آرامشت رو سلب... اما یکی هست یکی که کمکت کنه آرومت کنه یکی که میتونه پناهت باشه میتونی بهش تکیه کنی روی شونش اونقدر گریه کنی تا آروم شی اونقدر آروم واونقدر زیبا که حتی خودت رو هم فراموش کنی چه برسه به غم و غصه هات اونوقته که میری به اوج بالا و بالاتر زیبا و زیباتر سبک و سبکتر آروم و آرومتر می بینی؟ حتی همین لحظه ی دلتنگی و ناامیدی و هر لحظه ی دیگه ی زندگیت میتونه لحظه ی معراج تو باشه بهش تکیه کن مطمئن باش تنهات نمیذاره. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:55 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی! لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود ای... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چه قدر زود دیر میشود.
قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:34 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا!
گم کرده ای دارم و آن را در هر کجا جسته ام اما هنوز نیافته ام چگونه میتوانم آن را بیابم تا تو مرا قادر به این کار نگردانی؟ تو به نهانگاه آن آگاه ترینی اگر خواست تو بر این است که من آن را نیابم پس خردی مرا عطا کن تا دریابم که آن هرگز متعلق به من نبوده است در این جهان بیکران آنچه از آن من است پیش رویم قرار خواهد گرفت و آنچه از آن من نیست هرگز با من نخواهد ماند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:36 توسط المیرا
|
|
||