|
|
|
|
|
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی
می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری این بوته ی یاس من می مونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید میون کوچه باغا بوی خدا می پیچید
اونایی که نداشتن از خوبی ها نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه
عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه هاشو شکستن آدمای ناسپاس
یاس جوون مرگمون تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت پنهون ز نا محرما تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوجه ها پر می شه از عطر یاس اما مکان اون گل مونده هنوز نا شناس... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستم داشته باش بادها دلتنگند
دست ها بیهوده چشم ها بیرنگند
دوستم داشته باش شهرها میلرزند برگ ها می سوزند یادها میگندند
باز شو تا پرواز سبز باش از آواز آشتی کن با رنگ عشقبازی با ساز
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر روشن تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن آفتابی تر شو باغ را از بر کن
خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم آور بود!!!
خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می دوخت
(شهریار قنبری)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:6 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی که :
چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه , شبی می کشم از پنجره سر! اندوه, که خورشید شدی تنگ غروب! افسوس , که مهتاب شدی وقت سحر!
(فریدون مشیری) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 16:1 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
من تمنا کردم
که تو با من باشی تو به من گفتی: هرگز , هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت.
(حمید مصدق) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:45 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید, من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند, گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود"با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست." گنجشک گفت:" لانه ی کوچکی داشتم , آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.......
(زهرا کاظمی)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 21:47 توسط المیرا
|
|
||