|
|
|
|
|
چشم هایم بیدار لحظه های انتظار
کم کمک خواب به چشم من و یار تو اگر با من و با یاد منی کم کن این فاصله های بسیار لمحکی یاد مرا پاس بدار با نگاه شب یلدایی عشق , بنگر این منتظر فصل بهار من که با فصل خزان آمده ام رنگ رنگ عشق را پس زده ام ساکت و ساده و بی آلایش , منتظر مانده بیاید دیدار
شعر از پدرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:59 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
می شود گاهی دمی انکار کرد
راز های خفته را بیدار کرد
می شود گاهی دمی دیوانه شد عقل و دل را بی سبب بیزار کرد
می شود از دوری روی نگار گاه گاهی چشم را خونبار کرد
می شود در قحطی عشق و جنون آرزوی یک دل عیار کرد
می شود گاه از سر دیوانگی مردم دیوانه را هوشیار کرد
می شود با نوشداروی جنون چاره ی درد دل بیمار کرد
آری آری می شود انکار کرد منکر عشقی شد و اقرار کرد
شعر از پدرم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:37 توسط المیرا
|
|
||