تبليغاتX
منٍ تنها - من ِ با تو
در این جهان کوچک و دلگیر هیچ کس , پروانه وار عاشق گلها نمی شود

خسته ام،دلگیرم از همه،گله دارم ازشون،اما نه...

خسته بودم،دلگیر بودم ازهمه،گله داشتم،بریده بودم

،توان ادامه دادنو نمیدیدم در خودم.فقط تو رو داشتم،اما...

مگه میشه؟...آره شد،تنهام گذاشتی،منو ندیدی،هر چی حال بد بود دادی به من

مثل خوره میخوردنم این فکرا.هیچکس نبود.من بودم و یه عالمه نا امیدی،یه دنیا تنهایی،هیچکس کمکم نکرد،شاید نتونست!!!پیش خودم میگفتم وقتی تو تنهام گذاشتی دیگه کی باهام باشه؟مگه بدون تو می شد ادامه داد؟

تمام وجودم شد نفرت،حسادت،حس انتقام از همه،همه ی اونایی که تورو داشتن،اونایی که باهاشون بودی...

تموم شد،تموم کردم،به خیالم خلاص،راحت،رها،سبک،بالا بالا،اوج اوج...سقوط،پستی،پایین پایین،زمین؟زیر زمین؟!سکوت،تنهایی،وحشت،سوالای بی جواب...اما نه...شلوغی،نور،زمین؟!دنیا،نور،مادر مادر مادر

مادر به معنی همه ی خوبی ها،همه ی زیبایی ها،همه ی موفقیتا،همه ی شادیا،همدم،همراه،مادر،دوست،خدا

راهی برای رسیدن،به تمامش،پاکی،زیبایی،آرامش مطلق

فرصت...اجازه...فرصت دوباره...فرصت بودن...فرصت زیبا رها شدن...پر از افتخار...غرور و ...

تجربه!تلخی در عین شیرینی،زشتی در عین زیبایی یا برعکس!!!چه فرقی داره؟

زندگی

تو بودی،با من،همیشه،نگاهم کردی،دستمو گرفتی،حست کردم،من بودم و تو و یه دنیا نور،تو بودی و من و بخشش بینهایت

نجاتم بده...کمکم کن...به دادم برس...

چشماتو ببند...دستاتو باز کن...شنیدم صداتو...کی؟من؟ مثل ذوق بچگی واسه گرفتن شکلات؟!چشماتو ببند دستاتو وا کن

دستام پر شد...پراز حس بچگی،پر از شادی،پر از عشق،امید،زندگی،زندگی دوباره

تو با منی،با من میخوابی،با من بیدار میشی،با من مینویسی،میخندی،اشک میریزی،تو با منی تنهام نمیذاری،هیچ وقت،ازم نمیرنجی،میبخشی،بی هیچ چشم داشتی،میبخشی و میگذری از خطاهام،لغزشهام

(او منم یا منم او...)

دوست دارم...دوست دارم...از اول دنیا تا آخرش،تا بی نهایت،مثل این فرصت!دوست دارم...مثل بخششت،مثل چشمات،مثل دستات

دوست دارم...مثل حسی که دارم,شایستگی،حس عزیز بودن اونم واسه کی؟!

دوست دارم...مثل همون پاییزی که بهم دادیش،مثل تابستونی که بهم برگردوندیش،نارنجی،قرمز،داغ

دوست دارم...به اندازه ی تموم فصلایی که باهام بودی...تموم لحظه هاش،تا آخر آخر آخر

خدای خوبم دوست دارم

 

(المیرا- من ِ با تو)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:44  توسط المیرا  |